تبليغاتX
pure love


pure love

به نام آفریننده ی عشق

باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد.

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:42 توسط الهه| |

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی

شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت : دیشب تا صبح خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت : خودم را فدا کردم تا او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت : همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد !

شمع گفت : یک عاشق برای خشنودی معشوق خود همه کار میکند و

برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود میداند.

خورشید به تمسخر گفت : آهای عاشق فداکار حالا اگر قرار باشد که دوباره

 به وجود آیی دوست داری که چه چیزی شوی؟؟

شمع به آسمان نگریست و گفت : شمع ....دوستدارم دوباره شمع شوم.

خورشید با تعجب گفت : شمع ؟؟

شمع گفت : آری شمع .....دوست دارم شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب

پروانه را سحر کنم.

خورشید خشمگین شد و گفت : چیزی بشو مانند من تا سالها زندگی کنی نه این که

یک شبه نیست و نابود شوی !

شمع لبخندی زد و گفت : من دیشب در کنار پروانه به چیزی رسیدم که تو در این همه

 سال زندگیت به آن نرسیدی...... من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و

بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت : تو که دیشب این همه لذت بردی پس چرا گریه میکنی؟؟؟

شمع با چشمانی گریان گفت : من از برای خود گریه نمی کنم اشکم از برای

پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و

 گریست و گریست تا که برای همیشه آرمید.

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 16:31 توسط الهه| |

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم.خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم.

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم.در این تنهایی مطلق ، که می بندد به

زنجیرم.و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد.و برف نا امیدی بر سرم یکریز

می بارد.چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟چگونه می روی با اینکه

 می دانی چه تنهایم ؟خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی.خداحافظ ،

 به پایان آمد این دیدار پنهانی.خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم.

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:8 توسط الهه| |

می خواهمت،می دانی اما باورت نیست

 

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

 

دیگر شدی هر چند ، اما من همانم

 

آری همان شوری که در سر دیگرت نیست

 

من دوستت دارم تمام حرفم این است

 

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

 

من آسمانی بی کران ، روحی بلندم

 

باور کن این کوتاهی از بال وپرت نیست

 

ای کاش درآغاز با من گفته بودی

 

وقتی توان آمدن تا آخرت ... نیست !

 

                                           " ناصر فیض "

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:27 توسط الهه| |

 

میروم خسته و افسرده و زار

 

سوی منزلگه ویرانه خویش

 

به خدا میبرم از شهر شما

 

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

 

 شستشویش دهم از رنگ گناه

 

شستشویش دهم از لکه عشق

 

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

میبرم تا ز تو دورش سازم

 

ز تو ای جلوه امید محال

 

می برم زنده به گورش سازم

 

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله میلرزد میرقصد اشک

 

آه بگذار که بگریزم من

 

از تو ای چشمه جوشان گناه

 

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

 

دست عشق آمد و از شاخم چید

 

شعله آه شدم صد افسوس

 

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

 

 می روم خنده به لب خونین دل

 

می روم از دل من دست بردار

 

 ای امید عبث بی حاصل

                                             فروغ فرخ زاد

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 15:14 توسط الهه| |

یکدیگر را گم کرده ایم امروز/و حالا لحظه هایمان

گرفتار سکوتی سرد و سنگینند/ و چشمانمان که تا دیروز

 به عشقمان میدرخشیدند نمیدانی چه غمگینند/چراغ راه

 بود برایمان چشمان یکدیگر نمیدانم چه خواهد شد/پر از

دلشوره ام/بی تاب و دلگیریم/کجا ماندی که من بی تو

هزاران بار در هر لحظه میمیرم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:48 توسط الهه| |

 به زمین میزنی میشکنی

عاقبت شیشه ای امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از باد آن عهد

که مرا با تو سرو کاری بود

این چه عشقی است که در دل دارم

میگریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده ای من

عشق سوزان تو را می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق تو را میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشه تا به سرا پرده خاک

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یک دم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

سینه ای کو که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

آه ای آن که غم عشقت نیست

میبرم بر توو بر قلبت رشک

به زمین میزنی میشکنی

عاقبت شیشه ای امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

                                             فروغ فرخ زاد
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:4 توسط الهه| |

دوست دارم تنها باشم


با خیالی ؛ خالی از با تو بودن ها


دوست دارم به یاد آن روزهای گذشته


در خلوتی


کنج آرام این اتاق خالی


به یاد آن روزگاران


خاطراتم را یاد کنم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 18:45 توسط الهه| |

وقتی خواستم زندگی کنم,راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم,

گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریه کنم,گفتند دروغ است .وقتی خواستم بخندم ,

گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید ,میخواهم پیاده شوم.

                                                                (دکتر شریعتی)

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 0:2 توسط الهه| |

طبیبان برسر بالین من آهسته میگفتند/که امشب تا سحر این عاشق دل خسته میمیرد/ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد/چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:6 توسط الهه| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ